خوشبختیهای یک زوج شیعه
لیلی و مجنون قرن 21
بسم الله الرحمن الرحیم مکان : تو راهرو منتظر آسانسور علیرضا : ستارههههههه ، خییییییلی دوستت دارم؟ من : چرااااااااا؟؟؟؟؟ آهان از بحث منحرف شدم گفتم :" چرااااااااا؟" گفت :" واسه اینکه عزیزمی ، مونسمی ، همدممی." فکر میکنید من چه واکنشی نشون دادم؟ . . . . . . . یه کم فکر کنید دیگه . . . . نه ، خدایی فک میکنید چه واکنشی نشون دادم؟ . . . . . خب معلومه ! قهر کردم! (البته فکر نکنم علیرضا متوجه شد که قهر کردم ، چون تو دلم قهر کردم) آخه عزیزمی ، مونسمی، همدممی هم شد دلیل واسه دوس داشتن ؟!!! خب آدم پیش خودش فکر میکنه پس هر کس دیگه ای هم جای من بود لابد دوستش داشت دیگه ، چون عزیز و مونس و همدمش بود !!! پس من (یعنی ستاره) رو دوست نداره ، هر کسی که عزیز و مونس و همدمش باشه رو دوست داره! نتیجه چی شد ؟ نتیجه این شد که شب خواب دیدم علیرضا یه زن دیگه گرفته و دوستش هم داره حالا تصمیم دارم که یه وقتی بهش بگم دوستت دارم ، بعد که پرسید چرا (البته علیرضا خیلی کم میپرسه چرا ، مثلاً شاید سالی یه بار، شایدم نه!!!!) آهان بعد که پرسید چرا دوسش دارم ؟ بهش بگم : "خب هر زنی وظیفشه شوهرشو دوست داشته باشه !!!!!" تا حالش گرفته بشه ، البته اگه بشه آخه آدم حرصش میگیره ، یعنی من یه وِیژگی خوب و منحصر به فرد ندارم ، یا یه کار خوب نکردم که بگه به خاطر اون دوستت دارم. (البته خیلی وقتا هم میگه ها ، ولی خب وقتی من زوم میکنم رو منفیها دیگه مثبتها رو دلم نمیخواد ببینم!!!!!) // : این پست ربطی به دل گرفتگی پست قبل نداره، خیلی طول نکشید. خدا رو شکر زود خوب شدم. نفهمیدم دقیقاً واسه چی بود و چطوری خوب شد! این پست رو همینطوری نوشتم که نگید چرا از قهر و دعواهاتون نمینویسی // هنوز نرسیدم همه ی کامنتای پست قبل رو تایید کنم. ببخشید. اونایی که کامنتشون نیست در اولین فرصت تاییدشون میکنم. پی نوشت غیر مرتبط// : دیروز مادرشوهرم زنگ زده بود بهم ،یه دفه وسطای حرفش گفت :" ستاره ، تو واسم خیلی عزیزی ، خدا میدونه حتی از دخترام هم بیشتر دوست دارم. "!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی باور کنم؟ یعنی ممکنه یه نفر عروسشو از دختراش بیشتر دوست داشته باشه ، اونم عروسی مثل من که هیچ کمک خاص یا کار خاصی واسه مادرشوهرش نمیکنه ، فقط مادرشوهرشو دوست داره ! اینجا کسی رو داریم که مادرشوهر شده باشه و بتونه بهم بگه میتونه این حرف واقعی باشه یا... میخوایم با مامانم اینا بریم بیرون. نزدیک خونه ی مامان اینا که میشیم بهشون زنگ میزنم و میگم : " مامان ما الان میدون (میدان ، فلکه میگه : ...![]()
(نمیدونم چه مَرَضیه که من دارم البته شاید بقیه ی خانوما هم داشته باشن و من خبر ندارم ! اونم اینه که فوری میخوام بدونم مگه الان چه کار کردم یا اینکه یاد چه ویژگی خوبم افتاده که گفته دوستت دارم ، حالا کوتاه بیا، یه چیزی همینطوری گفته ، حتماً باید تهشو در بیاری که چرا گفته و واسه چی گفته !!!)![]()
![]()
!!!! و صبح که بیدار شدم بازم باهاش قهر کردم و حتی باهاش خداحافظی هم نکردم ، صبحونه هم بهش ندادم!!!!![]()
!!!!!![]()
.
میگه :"ستاره ، منو دوست داری؟ "
طبق عادت همیشگی میگم :" خییییییلی." میگه : "نه ، به اندازه ی قبلنا دوسم نداری
" میگم :" عزیـــــــــزم ،چرا اینطوری میگی؟
" میگه :" قبلنا که ازت میپرسیدم میگفتی خییییییییییییییییلی، ولی حالا میگی خییییییلی."
میگم :" خب عزیزم ، الان نیمه خواب بودم ." بعدش میزنم زیر خنده و خواب از سرم میپره
میگم :" واااااااای ، کی گفته شوهرا به جزئیات حساس نیستن؟"
اونم خودشو مثل بچه ها لوس میکنه و بعد دوتاییمون میخندیم.
) هستیم . شما آماده باشید".همینطور که دارم با مامانم حرف میزنم میبینم علیرضا داره بهم یه چیزی میگه ولی من حواسم به حرفای مامانم بود و متوجه نمیشدم.گوشی رو که قطع میکنم ، میگم : "عزیزم ببخشید ، حرفاتو متوجه نشدم ، چی داشتی بهم میگفتی؟"
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |



